مسافر تنها

.:: آنچه دلم می‌خواهد ::.

.: ازدواج، رهایی از آزادی... :.
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸ 

سلام

 

میدونید که چیا میگن مردم...

 

بنابراین من چیزی نمیگم...

 

سفر تعطیل! عکس تعطیل!

 

موفق باشید.


کلمات کلیدی: مسافر تنها
 
 
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱ 

افسوس که هرجه برده ام باختنی است

بشناخته ها تمام نشناختنی است

انداخته ام هر آنچه باید برداشت

برداشته ام هر آنچه انداختنی است

 

((شیخ طوسی))


کلمات کلیدی: شعر ، دل نوشته
 
..... افتتاح شد ......
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٤ 

سلام

دوستان خوبم بالاخره این آتلیه عکاسی هم راه اندازی شد... اگه عکس هنری دوست دارید بگیرید حتما یک تماس و یک وقت و منتظر شما می مونم!

 

 


کلمات کلیدی: درباره آتلیه
 
تولد...
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤ 

سلام

شاید تولد برای بعضی ها خیلی مهم باشه. خصوصا دخترا که دوست دارن حداقل تو این روز همه چیز بروفق مراد باشه!

خیلی ها ابراز علاقه میکنن و گاهی عده ای هم پیراهن چاک میکنند که عاشقت هستند... اما ... برخی هم یه روز زودتر میگن که احیانا یادشون نره. عدهای هم میگن حیف که فلان وگرنه برنامه ویژه ای داشتم...

بابا قبلا هم گفته بودم که برای روز میلاد تن من ....................... به تن کن پیرهنی رنگ محبت!

خب خیلی هم تعجب نداره!!! میدونید که دنیاست دیگه...

سال 88 سال 88 بود و 20 آذر برای من فقط گذر از دیوار زمان که یادم بندازه یکان و دهگان سنم با هم مساوی شد........

همای سعادت همیشه یارتان باد. :)


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
برای هیچکس...
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸ 

سلام

دیدین وقتی یه تصمیمی میگیرین و روز به روز که جدی تر میشه دلتون میلرزه؟

تصمیم جدایی. موندن. رفتن و ...

***

روزهای آخر رو تو این شهر طی میکنم و خواهم رفت! به زودی...


کلمات کلیدی:
 
روزهای رفتن، روزهای تغییر دوباره...
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢ 

اولین باری که اومدم درست ١٠ شهریور بود و شب بود. اول شرجی و بعد خانم های چادر رنگی که ترک موتور نشسته بودند خاطره ساز شدند. روز اول بعد از مصاحبه عصری رفتیم شهر و دیدم شرجی و گرما یعنی چی!!! همه شرط بسته بودن که نمیتونم تابستون اینجا دووم بیارم... اما آوردم!!!!

یکسال بیشتره که اینجام و فردا روز آخر قراردادمه... بعدش در اختیار خودمم و فعلا هستم اما خیلی نه! یه چند روز دیگه همه چیز رو جمع و جور میکنم و میرم. فکر کنم نوبت یه شهر دیگه است، یه جای دیگه، شاید یه جای سرد!

***

اما بندر :

  • شهر زنهایی با چادرهای رنگی و روبند و ساقبند زردوزی شده!
  • شهر مردهای تیره و روشن که حتی اگه بشناسنت توی نگاهشون بهت میگن سرحدی!
  • شهر دختران قدبلند و کمر باریک!
  • شهر هزار رنگ هفتاد و دو ملیتی که همه با فرهنگ خودشون زندگی میکنند!
  • شهر رانندگان بیخیال و آروم!
  • شهر کامیونها و باراندازها و اسکله ها!
  • شهر سواحل کشیده و ماسه های گل آلود!
  • شهر بازرا ماهی فروشان بد بو و پر رونق!
  • شهر مردمی که به خودشون ظلم میکنن و حق برایشان بی معنی است!
  • شهر پول و هزینه!
  • شهر بازرگانان و صنعتگران و ترخیصکاران!
  • شهر درس خوندن و بی علم ماندن!
  • شهر پیتزا و ساندویچ و هیوا و کیواف سی و سون و قصر هنر!!!
  • شهر زیتون و انبه و موز و خرما!
  • شهر زیتون و ستاره و سیتی سنتر و اوزی ها!
  • شهر سه راه هایی که فلکه اند و فلکه هایی که چهار راهند و چهار راه هایی که خیابانند!
  • شهر وسوسه ماندن و رفتن!
  • شهر ۶ ماه بهار و ۶ ماه جهنم!
  • شهر بندری‌ها و سرحدی‌ها!
  • شهر پاگیر!
  • شهر شب ها!

دارم برمیگردم. شاید فردا. شاید پس فردا! شاید نه!


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
روزهایی که گذشت...
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱ 

سلام

٨/٨/٨٨ میتوانست یک روز به یاد ماندنی باشد :

اگر از ۵٠ نفرسربازی که در روز ۴ آذر ١٣٨١ در اتوبوس و در هنگامیکه از کرمانشاه به تهران برای پایان دوره آموزشی می آمدیم و با هم قرار گذاشتیم که ساعت ۵ بعد از ظهر ٨/٨/٨٨ دور آبگیر اصلی جمشیدیه کنار هم باشیم حتی یک نفر می آمد.

اگر کسی که مدتها منتظرش بودم که بیاید و میدانست که آنجایم می آمد.

اگر توان تنها بودن را در خود بیش از تقویت کرده بودم.

اگر توقع نداشتم که کسی بیاید.

اما بارش باران تنهایی را زیبا کرد و انتظار را سهل.

 

تصمیم گرفتم تنها باشم و تنهایی خود را باور کنم!!!


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
:(
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸ 

سلام

امروز از اون روزهایی است که حالم ازش به هم میخوره! از اون روزهایی که حالم از همه چیز حتی خودم بهم میخوره.

روزهای بدی که خودت رقمش میزنی

روزهای بدی که اگه آگاه باشی تقصیرش رو گردن دیگران نمیندازی و میدونی که خودت مقصری که امروزت بد شده!

روز بد تنهایی!!!!!!!

دلم میخواد بمیرم.


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
.: درود :.
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤ 

بهترین درودهایم نثار آنانی باد که کاستی هایم را می‌دانند و باز هم دوستم دارند.

 

:)


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
سر در گم ...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳ 

دیرگاهیست که روشن نکند دختر ماه ــ

دشت تاریک مرا

همه جا خاموشی است

وای تاریکی و تنهائی،چه دردانگیز است

چه شد آن شور بهار؟

چه شد آن گرمی عشق؟

همه جا پائیز است

کوه تا کوه به گرد سر من اندوه است

دشت تا دشت به پیش نگهم نومیدیست

سینه ام از غم بی عشقی و بی همنفسی لبریز است

***

دختر پاک نسیمی که هم آغوشم بود

در دل دشت گریخت

برگهائی که مرا برگ امیدی بودند ــ

دانه دانه همه ریخت


کلمات کلیدی: